the art of soft landing

الان دقیقا تو اون نقطه ی وحشتناکی هستم که سر گیجه سراغ زندگیم اومده . زندگیم دل پیچه گرفته . تو خونه ی مسعود نشستم . خودش نیست . یکی از تی شرت های گشادش رو پوشیدم . لباس هامو پرت کردم کنار کامپیوترش . خسته نشستم همین حوالی با مریضی هام دست و پنجه نرم می کنم . با زخم هایی که باز بی خبر سراغ دهنم اومدن . حتی حوصله ی تمیز کردن اینجا رو ندارم

چمدون لعنتی مسعود روبروم هست . شب که برگرده کم کم وسایلش رو جمع می کنیم . من هیچی نباید به روم بیارم . باید بخندم . شاد باشم که میره برام خوشبختی بخره . شاد باشم که میخواد منو به تک تک ارزوهام برسونه . میخواد منو که آرزوی زندگی تو سرزمینی بهتر رو داشتم خوشبخت کنه . میخواد تن به غربت بسپاره . به تنهایی . . به غربتی که توش پر از وابستگی های یه مرده . همون هایی که دیشب حرفشو میزد .

من به خیلی چیزا فکر میکنم . بیشتر از همه به خودم . منی که دوباره بعد ازچهار ماه خوشبختی باید تبدیل بشم به همون دخترکی  که ته ته تفریحاتش گودر بودکه حالا خانومیه واسه خودش . عروس یه خونوادست . دختری که حالا یه خونواده ی دیگه داره که پای دردودل هاشون می شینیه . خانواده ای که دوسش دارن . من همه ی اینارو باید تنهایی به دوش بکشم . باید برم فرودگاه . بخندم . خدافظی کنم از مردی که 5 سال سایه به سایه همراهم بود و بعد منتظر باشم تا دو سال بگذره . باید بیام خونه و وانمود کنم هییییچ اتفاق خاصی نیوفتاده و من مثل همیشه شاد و پر انرژی ام . باید برم دانشگاه . بدون مردی که دو سال هر ظهر منتظر من بود تا با هم نهار بخوریم . باید لا بلای درخت های دانشگاه تنها بگردم . بدون هیچ چشم حسودی که خیره به ما باشه . باید درس بخونم بدون کسی که تا نیمه های شب بهم اسمس بزنه که خوب درس بخون خانوم گل . وااااااای که خیابون های این شهر چقدر مسخره ام خواهند کرد .

باید تحمل کنم . این راهیه که خودم انتخابش کردم …..

من باید برم . این خونه رو جلایی بدم . این خونه رو به تنهایی عادت بدم باید …..

3 Comments

Filed under Uncategorized

summer days

یک زمانی بود اینجا رو درست کردم و هی هرروز هرروز اومدم اینجارو نوشتم . عادتم شده بود . دوستای وبلاگی پیدا کردم وکلا زمان خوبی بود . بعد گودر اومد . ما کلا زندگیمون روآوردیم چیدیم تو گودر و بساط راه انداختیم . بعد هم وبلاگا فیلتر شد . از گودر وبلاگ خوندن رو دوس ندارم من . شکل و شمایل همه وبلاگا عین همه . من راضی نیستم از این قضیه . کلا یه طوری شد که وبلاگ خوندن و وبلاگ نوشتن فراموشمون شد ما . اونقدر که نسترن اومد برامون کامنت گذاشت که نمیخوای بنویسی دوباره ؟ خوب نوشتم . حالا دلیلش اینترنت بدون فیلتر مسعود شاید باشه . هروقت که میاد تو اتاقم ، پشت کامپیوترم ،اینترنت بدون فیلترشم وصل میکنه . بعد یه روزم اینطوری یادش میره قطعش کنه پامیشه میره استخر و من میمونم و اینترنت بدون فیلتر . اصلا نمی فهمم باید چی کار کنم باهاش . بعد اینطوری میشه انگیزه نوشتن.

یه زمانی اومدیم هی اینجا نالیدیم وگفتیم که ما تنهاییم و عشقمونو میخواییم و الخ . یه زمانی گفتم آرزوم ازدواج کردن با مردیه که 5 ساله عاشقشم . مردی که همه روزهامو به اسمش کردم . حالا تنها نیستم . شب و روز . با مردی که همه ی زندگیم بود ازدواج کردم . باهاش صبحونه میخورم . وقتی اتاقم رو مرتب میکنم باهاش حرف میزنم . باهاش ناهار میخورم .باهاش بیرون میرم . مهمونی میرم . فیلم نگا میکنم . رضا یزدانی گوش میدم . گودر میخونم . با من بالاترین میخونه . فیلمای جنایی شو میاره با من ببینه . آره . این زندگیه رویایی منه . خیلی هم سعی میکنم به تموم شدن سه ماه رویایی زندگیم فکر نکنم . خیلی سعی می کنم به رفتنش فکر نکنم . خیلی سعی میکنم …. اه . همیشه یه پای خوشبختیه آدم می لنگه . نه نمیخوام اینطوری بگم . میخوام بگم خیلی هم خوشبختم . خیلی هم راست میگم . هیچ وقت به اندازه ی الان خوشبخت نبودم . به کنار که ازدواج دردسرهای خاص خوشو داره . به کنار که باید از اتاقم و گودرم دور بشم . به کنار که اتاقم همیشه باید مرتب باشه . به کنار که باید حتی بعضی روزهامو تو اتاق یه پسر با پوستر هاش سپری کنم . همه ی اینا به کنار .

هنووز خوشبختی رو زیر زبونم مز مزه  می کنم .

6 Comments

Filed under Uncategorized

من با تو فهمیدم زیبایی هم خوبه ، یک مرد مغرور رویایی هم خوبه

دستمو گذاشتم رو کیبورد تازم که بنویسم بارون داره نم نم میباره و من …ولی خوب بارون اصلا نم نم نمیباره که هیچ مثل یه دیوونه شر شر و تق تق میزنه رو دنیا . اتاق من دیگه آخر دنیا نیست . اتاق من شاید اول دنیاست . اتاق من شاید اصلا شروع یه خوشبختیه . اصلا شاید از همون شب که من با لباس سفید کنار خوشتیپ ترین مرد دنیا تو این اتاق شام میخوردم اینجا شد اول دنیا . اتاقم که شروع دنیاست داغونه . چرا ؟ چون من با بهترین مرد دنیا جمعه رو اینجا فیلم می دیدیم و چیپس  و بستنی و چای می خوردیم و خوب دو تا دیوونه تو یه اتاق فیلم ببینن اون اتاق تبدیل به ویرونه میشه قطعا . هر چند وسطای فیلم بی خیال فیلم بشن و بچپن یه گوشه ای و بخوابن تا عصر . بعله .

خوب راستش من تمام روزایی که اسمشو گذاشته بودم بهترین روز زندگیم  بعد از رفتنش اومده بودم تلپی اینجا بنویسم که خوب ننوشته بودم . چراشو نمیدونم . از اون دو هفته ای که مریض بودم اومده بودم بنویسم . از دو هفته ای که هیچی نخورده بودم چون دهنم و گلوم تبخال زده بودن و من چه اشک ها که نریختم و از ضعف همش خواب بودم فقط وقتی اون بهترین مرد دنیا طبیبانه میومد سر بالینم چشامو باز میکردم ، خودمو رو پاهاش مینداختم و شاید بهتر میشدم .

حالا بهترم . در حدی که میتونم گوجه سبز و بلال بخورم و دونه دونه به پیام های تبریک جواب بدم و بهترین روزای زندگیمو زیر زبونم مز مز کنم و به هیچی حتی امتحانام فکر نکنم و به خوشبختی هام فکر کنم . آره . اشتباه نکردین . این حرفارو همون دخترک دیوونه ی غر غروی همیشگی  زد

5 Comments

Filed under Uncategorized

It’s Kind of a Funny Story

من آنه هستم. دوست شما . همون که پای درد و دل هاتون و حرفاتون میشینم . همون که نوشته هاتونو لایک میزنم و شیر میکنم براتون . همون که همیشه میخونمتون . الان دارم لحضه های سخت و وحشتناک بعد از حمله های عصبی مو سپری میکنم . صدای منو از اتاقم میشنوید . آخرین پناهگاه من . آخرین نقطه ی دنیا که اینجا به خلاء میرسم . برای اولین بار تو عمرم دارم هایده گوش میدم.یعنی من هایده گوش نمیدم ، برای اولین بار تو عمرم هایده داره تو اتاقم میخونه . شاید هم برای دومین باره . نمیدونم . من هیچی نمیدونم . من به همه چی شک دارم . من تو دنیا به همه چی شک دارم . من به خودم شک دارم . به تک تک شما ها که صدای منو از آخرین نقطه ی دنیا یعنی اتاقم میشنوید شک دارم . به آسمون شک دارم . به زمین . به بهار . آی تف تو روحت بهار که قرار بود بیای و با خودت خوبی ها رو بیاری . برای من این حال بد رو آوردی امسال. من به زندگی هم شک دارم . اصلا نمیدونم الان که هایده میخونه و من با شما که لایک میزنمتون حرف میزنم ، روزه یا شب . شاید شب باشه . شاید روز . شما دارین صدای شکاک ترین موجود روی زمین رو از اتاقش که نهایت دنیاست میشنوید .

چند ساعت پیش از دانشکده برگشته بودم . دانشکده با همه ی قشنگی هاش برای من مظهر روزمرگی هست . یعنی روزمرگی به تمام معنا .آدمهای هرروزه. موضوعات هرروزه . اصلا هیچی اینجا عوض نمیشه.هیچی. نه اتفاق تازه ای .نه چیز هیجان انگیزی. اه . داشتم میگفتم تازه رسیده بودم خونه و داشتم تو گلدون های کوچیکم و لیوان های لب پر شده ی به درد نخور، ریحان و اسفناج و لوبیای پا کوتاه میکاشتم  . خوب لذت بخش بود ولی من چون با خودم درگیر بودم و دیشب خودم جان رو یک کتک حسابی زده بودم حالم خوش نبود و صدای فنچ هام هم حتی برام خوشایند نبود.انگشتر مسی رنگم با نگین های قرمز رو که تازه هدیه گرفته بودم از آقای عزیزترین هی نگاش میکردم و دلتنگ میشدم و بازم نگاش میکردم و دلتنگتر میشدم . انگشترم برای من تازگی ها مثل یه بت شده که می پرستمش .

بعله . شما صدای یه روانشناس دیوانه رو از اتاقش که نهایت دنیاست میشنوید . و من برای شما به خاطر خوندن این پست متاسفم . واقعا متاسفم.

10 Comments

Filed under Uncategorized

وقتی بیست سالگی خیلی آروم و سبکبال میاد

هميشه مرز خوب و بد هاي زندگي من اونقدر باريک بود که بعضي وقتا حس نميکردم گذر از روزاي خوب رو به روزهاي بد . بعضي وقتا يادم ميره کي بود داشتم زار زار گريه ميکردم و کي بود که خوبتر از هميشه بودم . مثل همين روزهايي که اصلا انگار چند ساعت پيش بود که نشسته بودم براي بار ان ام فيلم سوييت نوامبر رو نگاه ميکردم و زار زار اشک ميريختم . اونقدر که تا صبح از مماخم خون اومد . آره واقعا چند ساعت پيش بود . خوب من دلتنگ بودم و چقدر رفتارهاي پسره ي تو فيلم بعضي وقتا عين کاراي مسعود ميشه . قهر کردناش ، مظلوم شدناش . دعوا کردناش و ذوق کردناش . بعد هم فکر نکنيد من گريه ميکردم چون اين فيلم غمگين ترين فيلمي بود که ديده بودم . من گريه ميکردم چون دلتنگ بودم . بعد فيلم منو ياد دوري هام و دلتنگي هام مينداخت . بعد گريه هاي اون شب کجا و خنده هاي روز بعدش که گويا روز تولدم بود کجا ؟ همينه که ميگم مرزش باريکه . اون حسرت شب گذشته براي فقط گرفتن يه دونه دستاش کجا و بغل گرم و آروم بخش امروزش کجا آخه ؟ اينجوري ميشه که من مرز گريه هام و خنده هامو گم ميکنم خوب . غذاهاي يخ زده ي پر از بي حوصلگي که تو اين يه هفته با حال مريضم پشت پنجره مي خوردم کجا و پيزاي خوشمزه ي امروز نهار کجا ؟ خوب من جاي شما بودم خوشحال ميشدم که اون مسافر کوچولو که اهل رفتن شده ، واي که چقدر زود اهل رفتن شد آخه ، برگشته و من هي نميام تو گودر غر بزنم و گند بزنم به گودر خوني شما . اره شما ها بايد بيشتر خوشحال باشين وقتي من خوبم و ميخندم .

امروزم تموم شد و کف اتاق من پر از بادکنک رنگي و هديه هام هستن . چقدر من هديه هامو دوس داشتم که مسعود تاکيد ميکرد از خود ال سي والکيکي خريده و من ذوق ميکردم که مهم ام که برام از مسافرتش خريد کرده .

شب که شده . ساکت نشستم و دارم نگاه ميکنم که چقدر ساده بيست ساله شدم و بيست سالگي هم اتفاق خيلي مهمي نبود .

دهه ي دوم زندگي شروع ميشه

خيلي ساکت و آروم

4 Comments

Filed under Uncategorized

سرعت روزهای گذشته من

کجا بودم ؟ تا کجای قصه رو گفته بودم ؟ تا اونجایی که من و مامان آویزون از سقف بودیم و داشتیم سقف رو میشستیم ؟ نه خونه تکونی نبود .شاید فرداش شب خواستگاریم بود . نه خواستگاری هم نبود . نمیدونم یادم نیس . فقط مهمونای عزیزی داشتیم ، حالا مهم نبود برا چی دارن میان . من می ترسیدم . از کاری که کرده بودم می ترسیدم ، هنوز هم میترسم شاید . از تعهد و مسئولیتی که دارم خودمو دچار میکنم بهش می ترسم . از غذاهایی که شاید باید درست کنم ، از روز هایی که باید خانوم باشم و مثل آدم بزرگ ها باشم … بدونین که می ترسم . داشتم میگفتم که اون شب با روسری صورتیم که همرنگ استکان های خوشرنگ تو سینی بود باید با نهایت ادب و احترام جلو میرفتم وچای تعارف می کردم و مثل عروسک فقط گوش میکردم و هیچ حرفی نمیزدم که به کسی بر بخوره . حالا من همه ی اینارو این همه با آب و تاب توصیف میکنم نه اینکه خیلی لحظه های قشنگی هستن . نه . قشنگن چون عشقی رو که نزدیک 5 ساله تو دستام با خون دلم بزرگش کردم ، با اشک چشمام آبش دادم ، عشقی که از جون من تغذیه کرده رو داریم میرسونیمش یه جاهایی . عشقی که هزار بار تا مرز جنون رفته و آرامشش دادیم ، عشقی که هزار بار خورده زمین و با های های گریه جمعش کردیم گذاشتیم تو یخچال تا دوباره فرم بگیره . اونوقت من باید برم دستایی رو که همش پیشم بودن رو ببوسم . ببوسم و ببوسم تا کسی یادش نره آقا جون ما کجا بودیم و کجا رسیدیم . باید همه یادشون بمونه خون دل هایی که کشیدیم باید یادت بیاد یه روز وسط یکی از همین بهار ها قرارمون شد که بزنیم سیم آخر و بریم تا هر جا که شد . بریم تا رسیدن . حالا شاید این همین رسیدن باشه و من باید اون دست ها رو ببوسم . حالا همه ی رسیدن ها و حتی همه ی رفتن ها حس خوبی داره . بلاخره روزی هم هست که غر نزنم .
از پرنده هام چی ؟ اونارو گفتم ؟ گفتم دو تا فنچ خریدم ؟ اصلا شاید همه ی این حس های خوب مال پرنده های کوچیکم باشن . آره شاید .
امتحان رانندگی رو چی ؟ گفتم قبول شدم ؟ گفتم شاخ غول رو شکوندم ؟
دلتنگی نوشتن رو چی ؟ گفتم ؟ توی این سرزمین نفرتی دیگه حس میکنم هیچی ندارم جز نفرت …. وبلاگ منو هیشکی نمیتونست ازم بگیره . نوشتن رو هیشکی از وجودم نمی تونست دور کنه که فیلترچی تونست . یه روز میرم از این خراب شده ی هیچی ندار لعنتی . خسته ام از خیابون های لعنتی شهر .
گفتم چقدر کار دارم من ؟ باید برم باشگاه . باید درس بخونم که بهار و تابستون رو زیاد وقت ندارم . باید وحشتناک درس بخونم . باید آشپزی یاد بگیرم . حداقل یه برنج درست کردن . باید گودربخونم . باید کتاب بخونم . باید به پرنده هام برسم . باید خیلی کارا یاد بگیرم . من برم به کارام برسم . دیرم شده
دیرم شده
من خیلی دیرم شده . خیلی زیاد .

3 Comments

Filed under Uncategorized

من و این روزها

چشمامو که باز کردم  دیدم وسط خونه ی پدر بزرگی هستم . کنار بخاری چپیده بودم با یه عالمه پتو . نزدیکای غروب بود . یه لحظه فکر کردم بارون میزنه ولی نمیزد . نمیدونم بقیه کجا رفتن ، یعنی یادم نیست که بقیه کجا رفتن . چون یادمه بهم گفتن که کجا میرن . دلم میخواست تا ابد همین جا زیر پتو کنار بخاری بمونم و هوای ابری بیرون رو تماشا کنم ولی این شونه های خسته به یه کم زندگی احتیاج داره . به حس خوب خونه ی پدر بزرگی احتیاج داره . بلند میشم . چای درست میکنم . اونم تو سماور . پتو ها رو جمع میکنم . آلبوم جدید سیاوش رو که منو نابود کرده با آهنگاش رو تو گوشیم باز میکنم ، صداش می پیچه تو خونه :” همه عالم میدونستن که بری می میرم ….” ظرف های نهار رو می شورم ، پتو هامو تا میکنم و میزارم تو کمد ، چای آماده میشه . یکی تو فنجون های قدیمی مادربزرگم میریزم و میام می شینم کنار بخاری و کتابمومیخونم . حوصلم از کتاب خوندن سر میره . به مسعود زنگ میزنم . مهربونم . میگه رفتار الانت کجا و رفتار ظهرت کجا ؟ ظهر سگ شده بودم . قاطی کرده بودم . . میگفتم آمیگدال مغزم فعالیتش زیاد شده و میخوام یکی رو بکشم . بچه هم شده بودم شاید . ولی حالا آرومم ، مهربونم . از خواص خونه ی مادر بزرگیه ؟ فکر میکنم این مدت خیلی اشتباه می کردم ، خیلی زیاد اشتباه میکردم . عجله میکردم ، احساسی رفتار میکردم . به قول الهام عین دختر بچه ها شده بودم . واقعیت رو نمی دیدم ، دعوا راه مینداختم و فقط خواسته ی خودمو میخواستم . نمیگم مسعود خواسته هاش درست و منطقی بود . ولی قبول دارم برای چیزی که میخواستم عجول بودم شاید بهتر باشه یه مدتی هم افسار رابطه رو بدم به طرف مقابل و خودم کمتر دخالت کنم ، شاید بهتر باشه بزارم برای آیندمون اون تصمیم بگیره و خودم کمتر مغز خودمو منفجر کنم . فکر میکنم مسعود منو باید ببخشه به خاطر عجله ای که میکردم و حرف هیچ کسی رو هم قبول نمیکردم . اینطور نیس ؟
این روزها شاید اوضاع بهتر از روزهای قبل شده . ترم جدید شروع شده . واحد های خیلی قشنگی دارم . هنوز از نشستن تو کلاس رشد به وجد میام و تو کلاس آسیب شناسی بغض میکنم و دلم می سوزه . تو خونه آرومم و فیلم میبینم زیاد و کتاب میخونم و گاهی درس میخونم و می نویسم و هنوز بی نهایت عاشق روانشناسی هستم . دلم میخواد بیشتر تنها باشم و کمتر بیرون برم . دلم میخواد فقط خودم و خودم باشم این روزها .

4 Comments

Filed under Uncategorized

Protected: تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید

This post is password protected. To view it please enter your password below:


Enter your password to view comments.

Filed under Uncategorized

Protected: دلم تنگه پرتقال من

This post is password protected. To view it please enter your password below:


Enter your password to view comments.

Filed under Uncategorized

after exams

گرسنه ام بود . نزدیک های دوازده ظهر بود . تا الان داشتم تو کتابخونه پروپوزال روش تحقیق رو مینوشتم . مزخرف ترین درس این ترم . رسیدم خونه . یه دنت موزی رو کامل خوردم . رفتم منت کشی رادین . آخه روز قبلش که داشتیم کارتون میدیدیم قهر کرده بود و رفته بود . شاید داشتیم توی استوری میدیدیم شاید هم والی ای . به هر حال مهم نبود ، مهم اینه که باید منت میکشیدم . بعد که برگشته بودم احتمالا داشتم جیغ میکشیدم . یا شاید لی لی کنان خونه رو میدویدم . بازم مهم نیس . اومده بودم تو اتاقم . رفته بودم بالای میز و از بالا اتاق رو نگا کرده بودم . شرمم شده بود راستش . چند تا فحش آب دار جلوی آینه بار خودم کرده بودم ، دقیقا یادمه از کمد بالایی شروع کرده بودم . کمد پر بود  از تابلو نقاشی های قدیمی و طرح هایی که زده بودم . راستی من قرار بود عکس نقاشیمو بزارم اینجا . مسعود عکسو خرابش کرد . حالا باید دوباره اسکن کنم و بزارمش اینجا . نا سلامتی بعد مدتها دست به مداد رنگی شدیم و طرحی زدیم . داشتم میگفتم از کمد بالایی شروع کرده بودم . همون کمده که یه سال بود التماسم میکرد برا تمیز شدن ، لباسا و جورابای چرک رو انداخته بودم تو ماشین لباسشویی . آشغالارو جمع کرده بودم ، یاد داشت ها و جزوه های اضافی رو انداخته بودم تو کیسه زباله ی مشکی رنگ . کاغذای استیکی رنگ و وارنگ رو که هر کدوم موضوع مهمی رو یادم مینداختن کنده بودم از رو دیوار . پرده ها رو هم شسته بودم فکر کنم اونم با نرم کننده . رو سری ها و لباسامو اتو زده بودم . روی پارکتارو با همه ی وجودم طی کشیده بودم . در یک کلام همه جارو برق انداخته بودم . غروب که شده بود مثل مرده ها شده بودم از خستگی . . شاید هم مرده بودم . نه . چون یادمه اون شب شبه قشنگی بود . از فرداش هم که شروع کرده بودم به خوردن فیلم هام . در حد روزی 4 تا فیلم .
حالا اتاق نارنجی رنگم مرتب و تمیزه . یه جورایی برق میزنه . چند روزی هم گذشته و من تو اتاق تمیزم دارم بی وقفه فیلم میخورم

24 Comments

Filed under Uncategorized