من و این روزها

چشمامو که باز کردم  دیدم وسط خونه ی پدر بزرگی هستم . کنار بخاری چپیده بودم با یه عالمه پتو . نزدیکای غروب بود . یه لحظه فکر کردم بارون میزنه ولی نمیزد . نمیدونم بقیه کجا رفتن ، یعنی یادم نیست که بقیه کجا رفتن . چون یادمه بهم گفتن که کجا میرن . دلم میخواست تا ابد همین جا زیر پتو کنار بخاری بمونم و هوای ابری بیرون رو تماشا کنم ولی این شونه های خسته به یه کم زندگی احتیاج داره . به حس خوب خونه ی پدر بزرگی احتیاج داره . بلند میشم . چای درست میکنم . اونم تو سماور . پتو ها رو جمع میکنم . آلبوم جدید سیاوش رو که منو نابود کرده با آهنگاش رو تو گوشیم باز میکنم ، صداش می پیچه تو خونه :” همه عالم میدونستن که بری می میرم ….” ظرف های نهار رو می شورم ، پتو هامو تا میکنم و میزارم تو کمد ، چای آماده میشه . یکی تو فنجون های قدیمی مادربزرگم میریزم و میام می شینم کنار بخاری و کتابمومیخونم . حوصلم از کتاب خوندن سر میره . به مسعود زنگ میزنم . مهربونم . میگه رفتار الانت کجا و رفتار ظهرت کجا ؟ ظهر سگ شده بودم . قاطی کرده بودم . . میگفتم آمیگدال مغزم فعالیتش زیاد شده و میخوام یکی رو بکشم . بچه هم شده بودم شاید . ولی حالا آرومم ، مهربونم . از خواص خونه ی مادر بزرگیه ؟ فکر میکنم این مدت خیلی اشتباه می کردم ، خیلی زیاد اشتباه میکردم . عجله میکردم ، احساسی رفتار میکردم . به قول الهام عین دختر بچه ها شده بودم . واقعیت رو نمی دیدم ، دعوا راه مینداختم و فقط خواسته ی خودمو میخواستم . نمیگم مسعود خواسته هاش درست و منطقی بود . ولی قبول دارم برای چیزی که میخواستم عجول بودم شاید بهتر باشه یه مدتی هم افسار رابطه رو بدم به طرف مقابل و خودم کمتر دخالت کنم ، شاید بهتر باشه بزارم برای آیندمون اون تصمیم بگیره و خودم کمتر مغز خودمو منفجر کنم . فکر میکنم مسعود منو باید ببخشه به خاطر عجله ای که میکردم و حرف هیچ کسی رو هم قبول نمیکردم . اینطور نیس ؟
این روزها شاید اوضاع بهتر از روزهای قبل شده . ترم جدید شروع شده . واحد های خیلی قشنگی دارم . هنوز از نشستن تو کلاس رشد به وجد میام و تو کلاس آسیب شناسی بغض میکنم و دلم می سوزه . تو خونه آرومم و فیلم میبینم زیاد و کتاب میخونم و گاهی درس میخونم و می نویسم و هنوز بی نهایت عاشق روانشناسی هستم . دلم میخواد بیشتر تنها باشم و کمتر بیرون برم . دلم میخواد فقط خودم و خودم باشم این روزها .
Advertisement

4 Comments

Filed under Uncategorized

4 Responses to من و این روزها

  1. زندگی کن هر جوری که دوست داری هرجور که میخوای اما همیشه احتیاط کن ..

  2. تا شقایق هست زندگی باید کرد
    تو می تونی :*

  3. salam, man emroz ye comment ajib ba esm e to to webam didam. khaili ajib bod chon fekr nemikonam to bodeh bashi hala ki bodeh va chi shodeh khaili ajib bod ::(

  4. این تو بودی کامنت زدی ؟؟ یا رفیقت بود ؟ :) )))))

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Connecting to %s