سرعت روزهای گذشته من

کجا بودم ؟ تا کجای قصه رو گفته بودم ؟ تا اونجایی که من و مامان آویزون از سقف بودیم و داشتیم سقف رو میشستیم ؟ نه خونه تکونی نبود .شاید فرداش شب خواستگاریم بود . نه خواستگاری هم نبود . نمیدونم یادم نیس . فقط مهمونای عزیزی داشتیم ، حالا مهم نبود برا چی دارن میان . من می ترسیدم . از کاری که کرده بودم می ترسیدم ، هنوز هم میترسم شاید . از تعهد و مسئولیتی که دارم خودمو دچار میکنم بهش می ترسم . از غذاهایی که شاید باید درست کنم ، از روز هایی که باید خانوم باشم و مثل آدم بزرگ ها باشم … بدونین که می ترسم . داشتم میگفتم که اون شب با روسری صورتیم که همرنگ استکان های خوشرنگ تو سینی بود باید با نهایت ادب و احترام جلو میرفتم وچای تعارف می کردم و مثل عروسک فقط گوش میکردم و هیچ حرفی نمیزدم که به کسی بر بخوره . حالا من همه ی اینارو این همه با آب و تاب توصیف میکنم نه اینکه خیلی لحظه های قشنگی هستن . نه . قشنگن چون عشقی رو که نزدیک 5 ساله تو دستام با خون دلم بزرگش کردم ، با اشک چشمام آبش دادم ، عشقی که از جون من تغذیه کرده رو داریم میرسونیمش یه جاهایی . عشقی که هزار بار تا مرز جنون رفته و آرامشش دادیم ، عشقی که هزار بار خورده زمین و با های های گریه جمعش کردیم گذاشتیم تو یخچال تا دوباره فرم بگیره . اونوقت من باید برم دستایی رو که همش پیشم بودن رو ببوسم . ببوسم و ببوسم تا کسی یادش نره آقا جون ما کجا بودیم و کجا رسیدیم . باید همه یادشون بمونه خون دل هایی که کشیدیم باید یادت بیاد یه روز وسط یکی از همین بهار ها قرارمون شد که بزنیم سیم آخر و بریم تا هر جا که شد . بریم تا رسیدن . حالا شاید این همین رسیدن باشه و من باید اون دست ها رو ببوسم . حالا همه ی رسیدن ها و حتی همه ی رفتن ها حس خوبی داره . بلاخره روزی هم هست که غر نزنم .
از پرنده هام چی ؟ اونارو گفتم ؟ گفتم دو تا فنچ خریدم ؟ اصلا شاید همه ی این حس های خوب مال پرنده های کوچیکم باشن . آره شاید .
امتحان رانندگی رو چی ؟ گفتم قبول شدم ؟ گفتم شاخ غول رو شکوندم ؟
دلتنگی نوشتن رو چی ؟ گفتم ؟ توی این سرزمین نفرتی دیگه حس میکنم هیچی ندارم جز نفرت …. وبلاگ منو هیشکی نمیتونست ازم بگیره . نوشتن رو هیشکی از وجودم نمی تونست دور کنه که فیلترچی تونست . یه روز میرم از این خراب شده ی هیچی ندار لعنتی . خسته ام از خیابون های لعنتی شهر .
گفتم چقدر کار دارم من ؟ باید برم باشگاه . باید درس بخونم که بهار و تابستون رو زیاد وقت ندارم . باید وحشتناک درس بخونم . باید آشپزی یاد بگیرم . حداقل یه برنج درست کردن . باید گودربخونم . باید کتاب بخونم . باید به پرنده هام برسم . باید خیلی کارا یاد بگیرم . من برم به کارام برسم . دیرم شده
دیرم شده
من خیلی دیرم شده . خیلی زیاد .
Advertisement

3 Comments

Filed under Uncategorized

3 Responses to سرعت روزهای گذشته من

  1. چقدر خوشحالم برات …خیلی خیلی خیلی زیاد..

  2. dokhtarake eshtebahi

    :)

    Filter , are Oonja Filtere … maskharas ! :|

  3. سلام….
    چقدر …………….
    مریم؟ چرا ما اینقدر بدبینیم… چرا همیشه خسته ایم و ته دلمون نا آرومه …
    چرا همش احساس نفس تنگی می کنیم…؟

    خسته ام…
    چرا همیشه فکر می کنیم دیره و داره دیر میشه…

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Connecting to %s