دستمو گذاشتم رو کیبورد تازم که بنویسم بارون داره نم نم میباره و من …ولی خوب بارون اصلا نم نم نمیباره که هیچ مثل یه دیوونه شر شر و تق تق میزنه رو دنیا . اتاق من دیگه آخر دنیا نیست . اتاق من شاید اول دنیاست . اتاق من شاید اصلا شروع یه خوشبختیه . اصلا شاید از همون شب که من با لباس سفید کنار خوشتیپ ترین مرد دنیا تو این اتاق شام میخوردم اینجا شد اول دنیا . اتاقم که شروع دنیاست داغونه . چرا ؟ چون من با بهترین مرد دنیا جمعه رو اینجا فیلم می دیدیم و چیپس و بستنی و چای می خوردیم و خوب دو تا دیوونه تو یه اتاق فیلم ببینن اون اتاق تبدیل به ویرونه میشه قطعا . هر چند وسطای فیلم بی خیال فیلم بشن و بچپن یه گوشه ای و بخوابن تا عصر . بعله .
خوب راستش من تمام روزایی که اسمشو گذاشته بودم بهترین روز زندگیم بعد از رفتنش اومده بودم تلپی اینجا بنویسم که خوب ننوشته بودم . چراشو نمیدونم . از اون دو هفته ای که مریض بودم اومده بودم بنویسم . از دو هفته ای که هیچی نخورده بودم چون دهنم و گلوم تبخال زده بودن و من چه اشک ها که نریختم و از ضعف همش خواب بودم فقط وقتی اون بهترین مرد دنیا طبیبانه میومد سر بالینم چشامو باز میکردم ، خودمو رو پاهاش مینداختم و شاید بهتر میشدم .
حالا بهترم . در حدی که میتونم گوجه سبز و بلال بخورم و دونه دونه به پیام های تبریک جواب بدم و بهترین روزای زندگیمو زیر زبونم مز مز کنم و به هیچی حتی امتحانام فکر نکنم و به خوشبختی هام فکر کنم . آره . اشتباه نکردین . این حرفارو همون دخترک دیوونه ی غر غروی همیشگی زد

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر عـالی
tabrik migam maryam joon
khoda ro shokr ke alan behtari
az harfhat malume ezdevaj kardi are??
آره عزیزم
نمي خواي بنويسي دوباره؟؟؟
حتما می نویسم
من با این وبلاگ رفیقم